من خیلی تنبل شدم البته نه تنبلی همه جانبه فقط تو زمینه ی نوشتن من از سال 80 تا 85 روزانه های خودم رو تو سالنامه می نوشتم و الان به اندازه 5 سال خاطره دارم که هر موقع می خونمشون برام تازگی داره خیلی دوست داشتم که این عادتم رو ادامه بدم ولی نمی دوم چرا نشد یه مدت تصمیم گرفتم که روزانه ام رو تو وبلاگ بنویسم ولی بعد دیدم که ادرس این وبلاگم رو خیلی از آشناهام دارن بعد تصمیم گرفتم که یه وب جدید برای خودم داشته باشم و خیلی راحت توش بنویسم ولی باز هم تنبلی کردم.
فقط اومدم بگم که رای ما سبزه بنا به خیلی از دلایل.این انتخابم هم اصلا هیچ ربطی به این موج تفریحی بیشتر مردم نداره.همین
امضاء:خانوم خونه ی تنبل
ادامه نوشت...
خلاصه عروسی ما به خیر و خوشی گذشت و برای اینکه خونه ی عروس و دامادتو شیراز بود ما به یک هتل رفتیم و شب را سپری کردیم ساعت طرفهای یازده صیح بود که با استرس تمام از خواب بیدار شدم چون باید به ارایشگاه می رفتم و برای پای تختی خودم واماده می کردم،اخه ما ساعت 9 شب به مقصد مشهد بلیط قطار داشتیم(گفته بودم که بلیط هواپیماگیرمون نیومد و تو این وبلاگ هم یه ادم خیرخواه پیدا نشدکه دوتا بلیط هواپیماشو تو این تاریخ به ما بده)به خاطر همین هم مامانم به همه مهمونها گفته بودکه ساعت سه بیان .خلاصه هول هولکی اماده شدم رفتم ارایشگاه و باز هم من از ارایشگاه دیر اماده شدم وحدودساعت چهاربودرسیدم خونه،باز به من که چهار رسیدم فامیل شوهرم اعم از مادرشوهر و خواهرشوهرها ساعت شش تشریف اوردن من هم از عصبانیت در حال منفجر شدن بودم همه هی می اومدن می گفتن چرا اینقدر ناراحتی اخم هات و باز کن ولی مگه این ابروهای خدا بگم چیکارشون کنه از هم باز می شد،از عکس ها وفیلم پای تختیم متنفرم چون توهمشون می شد کمال عصبانیتم رودید.اخه نمی دونید شما که این خانواده شوهرم چقدر ان تایم هستن تازه روزعروسی که همه مهمونها ساعت پنج اومده بودن خانواده شوهرم ساعت شش رسیده بودن شانس اوردن که ما به قطعی برق برخوردیم وماهم دیر رسیدیم والا الان از فیلمهای عروسیم هم متنفر می شدم.تازه اقای شوهر هم روز پایتختی گذاشته بود رفته بود پیش دامادهاشون که این دوساعت حوصله اش سرنره و دیر اومد من هم چمدون به دست از فامیل ها خداحافظی کرده و وایستاده بودم تو حیاط و یکی یکی فامیل ها می اومدن پایین که اوا نرفتی هنوز...من هم ناراحت که بودم اقای شوهر هم دیر کرد ،دیگه داشتم منفجر می شدم.قربون داداشم برم که ما رو با سرعت زیاد رسوند و دودقیقه به حرکت سوار قطار شدیم.جالب اینجاست که اقای شوهر برای دلداری من می گفت بابا تا همه بیان سواربشن طول می کشه اتوبوس روندیدی می گن ساعت هشت حرکت تا هشت و نیم نه هی منتظر مسافرن وداد می زنن مشهد مشهد.منم هی حرص می خوردم می گفتم اخه مگه قطار اتوبوسه بیان پایینش داد بزنن مشهد دونفر ،راس ساعت حرکت می کنه.تازه جالبیش هم اینجاست که وقتی سوارشدی اکثر کوپه ها خالی بود اقایی هم هی می گفت دیدی تا حالا بیاد اینا پربشه کلی طول می کشه بماند که قطار راس ساعت حرکت کرد.من قبلا سوار قطار شده بودم و می دونستم ولی اقای شوهر اولین بارش بود و فکر می کرد مثل اتوبوسه.
همه ی این جریانات و خلاصه نوشتم کلی جزییات جالب همداره که به مرور براتون تعریف می کنم.
این از جریانات عروسی یادم باشه یه اتفاقی چند روز پیش افتاد حتما براتون تعریف کنم.
تا بعد موفق و پیروز باشید.
خیلی وقته وقتی صفحه وبلاگم و باز می کنم همون متنی که بهتون قول داده بودم ادامه اش رو بنویسم رو می بینم و چون نه وقت دارم نه دیگه حوصله نوشتن ترجیح می دادم فعلا وبلاگ و بی خیال بشم.امروز هم کلاس نداشتم هم این بارون خونه نشینم کرد گفتم بیام یه چیزی بنویسم آخه ناسلامتی این وبلاگ یه روزی پلی بود بین دل دوتا همنفس بی انصافیه که همینطوری ولش کنم.امیر این روزا گرفتار کار پایان نامه اش هست و شب تا صبح و صبح تا شب تمام وقت در اختیار پایان نامه هست که امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه که اگر نشه دوباره تمام کارهامون تو هم گره می خوره.
سعی می کنم که دیگه زود به زود بیام و جریانات از تابستون تا الان رو براتون تعریف کنم.به امید سلامتی تمام دوستان.